خرید بک لینک
دیشب توی مغازه خانومه اومده بود رنگ مو بخره، یاد عید یکی دوسال پیش افتادم که دسته گلی به آب دادم که همه جا رو سیل برداشت یادش بخیر:) یادمه از همون اول عادت داشتم به هر کاری یه ناخونکی بزنم ببینم چه حسی داره تجربه کارای مختلف و دوست داشتم نزدیک عید بود خاله سرش خیلی شلوغ بود مادر بزرگم هم مثل همیشه

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 18:06

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

من

دنیایم را

براى

کتابى تایپ کردنِ

پیغام هاى «مادرم»

میدهم...!! :)


پ. ن :میخواستم شات بگیرم نشد خخخ خودتون تجربه دارین دیگه:دی

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

اولین جلسه ای که اقامون اینا قرار بود بیان خونمون من سبزوار بودم من خودم که چیزی یادم نیس ولی بچه ها میگفتن کل هفته اخمو بودی و تو خودت بودی و از این حرفا... یادمه روز اخر بچه ها توی راهرو گیر دادن که الا و بلا باید تعریف کنی بگی قضیه چیه و ایناها، اعتراف کردن من همانا و به کله توی دردسر افتادنم همانا:| حالا من هر چی قسم و آیه میاوردم که من این بنده خدا رو ندیدم میگفتن باید بگی چه شکلین خلاصه منم به خاطر رهایی از این مخمصه مداد و برداشتم طبق معمول نقاشی کشیدم... گفتم من ندیدمشون ولی حدس میزنم این شکلی باشن: بعد از این واقعه دیگه هیچ کدوم از دوستام اون ادمای قبلی نشدن ولی خب درس عبرتی شد که بایک رنگی بی اعصاب بحث نکنن پ. ن: جا داره از همین تریبون از اقامون اینا حلالیت بطلبم و اعتراف کنم که جاهل بودم و اغفال شدم تا خاطره بعد روزگارتون رنگی رنگی

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

بعضی وقتا هست که به این نتیجه میرسی که تنهاییتو فقط باید برای خودت نگهداری...


برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

یک جور رابطه هست که فرنگی ها بهش می گویند لانگ دیستنس. یعنی اینکه عاشق، عاشق است و معشوق هم معشوق. هر دو هم خوب و اوکی! اما دور از هم! نه خیانتی در کار است و نه نامهربانی و نه حتی ذره ای فکر بریدن و رها کردن. منتها از آنجا که به قول روباه داستان شازده کوچولو همیشۀ خدا یک پای بساط لنگ است، بزرگترین نقص این رابطه ها همان لانگ بودن دیستنسشان است! همین که بوسه هایت را بر گوشی تلفن و صفحه مونیتور می نشانی. همین که باید یاد بگیری که از صدای محبوبت بفهمی که امروز مثلا خسته است، خوشحال است، عصبانی است، کارش لنگ مانده، اعصابش پاره پوره است. همین که شبهای دلتنگی و تنهائی باید به عکس روی گوشی تلفن دل خوش کنی. همین که گاهی توی دلت انفجار احساس است اما نمیتوانی بیانش کنی. نمیتوانی در اغوشش بکشی. بعد هی این وسط خطر سوتفاهم وجود دارد. نمیشود که به اس ام اس ها یک فایل لینک کرد که مثلا این گله گذاری از سر نیاز است و این به عتاب خواستن، از سر ناز و کرشمه. کم کم برای پیشگیری از تنش ها سکوت میکنی و به خودت وعده می دهی که باشد برای روزی که آمد. اینجوری است که این رابطه یادت می دهد که نخواهی، نگوئی، نشنوی

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

(خیلی طولانیه انصافا میتونید نخونید:) صرفا برای سبک شدن نوشته شده و هیچ ارزش دیگه ای نداره) از وقتی رفتم سبزوار خیلی چیزا عوض شده، بعضیاش رو فقط خودم میدونم بعضیاش رو بقیه هم متوجه شدن، خیلی وقته میخوام بنویسم شاید یک سال یا یکم بیشتر ولی خواستم یکم بگذره بعد بنویسم هر ترم که میگذره وقتی برمیگردم نگاه میکنم میفهمم جدا از درس خوندن کلی اتفاق افتاده که طول ترم متوجهشون نبودم! خیلی امتحانا شدم که روحمم خبر نداشته، ولی خب با ده پاس شدم! ترم یک که بودم تمام دغدغم دوری و دلتنگی بود خداییش خنده نداره: میگن مشکلات بقیه رو کوچیک تصور نکنین برای خودشون بزرگ، من که هیچ وقت از مادر خانومی و اقای پدر دور نبودم ،من که عادت نداشتم بیشتر از سه نفر توی خونه باشن، من که همیشه سرم توی لاک خودم بود، من که یک یا فوقش دوتا دوست صمیمی داشتم و هفته ای یک بار میرفتم میدیدمشون اونم توی حرم،باید میرفتم جایی که در طول هفته فقط دو الی سه روز خانوادمو ببینم! باید میرفتم جایی که شیش نفر توی یک اتاق بودن! باید میرفتم جایی که هر ثانیه باید با عادات و رفتارهای بقیه خودمو وفق میدادم! به نوبه ی خودش معضلی بود اما م

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

چند وقتیه فهمیدم قدر خونه رو هیچ کس نمیدونه!حتی اونی که توی نقطه صفر مرزی داره میجنگه، حتی اونی که روی آبهای ازاد داره میجنگه و چند ماهه از خانوادش دوره، و حتی تر اون زوج های جوونی که اول زندگی مجبورن از هم دور باشن! قدر خونه رو ما میدونیم که چهاااااار تا "فاطمه" داریم توی خوابگاه چهااااار نفر میفهمین؟ من هیچی دیگه از این زندگی نمیخوام کلا ناامید شدم ازش:|

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

پسر حرف مادر را زمین نمی گذارد...

می گویم:

مادر جان شما با این حالِ ندارتان، دعای آمدن

پسرتان را بخوانید...


برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 15:22

صفحه بندی